تبليغاتX
عشق از دست رفته

و من از دلتنگی تو خواهم مرد...مگر اینکه خدا رسد به دادم...هموکه

 

 آفرید تو را..و قرار داد تو را

 

 در برابر دیدگانم..همو که قلب مرا برگزید تا بسازد آشیانه ای برای

 

مهرت تا ابد در سینه ای..

 

تا که من صبوری کنم و بسازم خویشتن خویش را تا بیایی و بمانی تا

 

 ابد در کنار

 

 آنکه دانست ارزش مهر و نگاه مجهول تورا..مردانگی تو را

 

میستاید..درد و بی تابی انتظارت را خریدار

 

 است و میمیرد اگر نیایی ..یا نباشی...هموست که می تواند تو را به

 

سرنوشت مجهول من راه

 

 دهد...همانطور که تو و مهر تو و یاد تو همراه منند..بمانند همزادی

 

هزار ساله.......

نوشته شده توسط حسن در 87/05/11 ساعت 11:40 | لینک ثابت |

ديروز با ما کسي بود، از ما به ما، با وفاتر

    آيينه فطرت ما، از ما به ما، آشنا تر

     ديروز با ما کسي بود، مانند خورشيد صادق

         مانند باران صميمي، از باغ گل با صفات

 امروز او نيست با ما، مانند او کيست ؟

                 رفت و شکستيم بي او، از قلب او، بي صداتر



اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...

اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه

 در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است....

اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط

به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور

 دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !

اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان

 که از عشق تو مرده ام

آری از عشق تو مرده ام عزیزم....

نوشته شده توسط حسن در 87/05/11 ساعت 11:33 | لینک ثابت |

گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچه‌هاي زندگي گرفتم
و به آغوش مردي سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت
شکسته‌هاي دلش را بند زدم
و نگاهش کردم آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود
و قدم زدن با مردي که
عشق را شايسته‌ي تلاش و خواستن نمي‌دانست
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...

 

نوشته شده توسط حسن در 87/03/16 ساعت 20:7 | لینک ثابت |

خواستم بغضهاي كهنه ام را كه سالها در تاريكي تنهاييم با دستان الوده به درد خود، گلوي شعرهايم را مي فشرد در سكوت سپيد تكه كاغذي فرياد زنم. پس چنين آغاز كردم : (خدا خوب است...) اما به ناگه

 

اشكي از چشمان هميشه منتظر واژه هايم چكيد و چون نقطه پاياني بر آغاز اولين سطر غزل غريبم

 

نشست قلمم هراسان از نوشتن زجه هايم به دخمه انديشه هايم خزيد، و من باز با بغضهايم در تاريكي سرد اتاقم تنها ماندم...

نوشته شده توسط حسن در 87/03/16 ساعت 19:52 | لینک ثابت |

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشهء ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا وگل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد تو به من گفتي:

«از اين عشق حذر كن

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آيينهء عشق گذران است

تو كه امروز دلت با دگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن»

با تو گفتم حذر از عشق ندانم:

«حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش از تو؟ هرگز نتوانم

روز اوّل كه دل من به تمنّاي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نش

ستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم ، نه گسستم

باز گفتم كه: تو صيّادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم...»

اشكي از شاخه فروريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نه گسستم نه رميدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شب‌هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

نوشته شده توسط حسن در 87/03/09 ساعت 23:8 | لینک ثابت |

گل اميد

هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب

به خنده خنده بنوشيم ‚جرعه‌جرعه شراب

در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست

كـه خوش به ‌جان هم افتـاده‌اند آتش و آب

فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار

مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب

به‌جـام هستي‌ما اي شراب‌عشق‌بجوش

بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب

گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن

بـيا و يك نفس‌اي چشم سرنوشت بخواب

مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد

بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب

نوشته شده توسط حسن در 87/03/09 ساعت 23:7 | لینک ثابت |


عشق همه چيز است
در قلب من باران مي‌باريد
در ژرفاي وجودم پايين مي‌آمد
روحم را در خود غرق مي‌كرد
اين سكوت من را به تلاطم مي‌آورد
من دمي هستم براي خاموشي اين شعله
و من هرگز كم  نخواهم آورد
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم

عشق من را معتقد نگاه مي‌دارد
در ميان تاريكي مي‌تواني صدا كردن من را حس كني؟
عشق من را نجات مي‌دهد هنگامي كه در رويا سير مي‌كنم
عشق و تنها عشق.........همه چيز عشق است
صاعقه مي‌زند در بالا
پيش از اينكه به زمين بخورم تنها عشق را مي‌شناختم
و حالا ضربه‌هاي كسي
در كنار من طنين انداز شده
من دمي هستم براي خاموشي
و من هرگز كم  نخواهم آورد
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم

نوشته شده توسط حسن در 87/02/28 ساعت 22:43 | لینک ثابت |

     در سكوتي تلخ

             دست سردم

                  گرمي دست تو را احساس مي دارد

 در حباب اشك

           ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

آتشين لبهايم

             از باغ لبانت بوسه مي چيند

                      مژه بر هم مي زنم ، افسوس

بار ديگر خواب مي بينم

         بر حرير آرزوها

                       مي نويسم :

                             عشق من برگرد

                        بي تو از دنيا گريزانم

         بي تو از اندوه می ميرم

  ادمها که در ساحل نشسته شادوخندانید  یک

                                                نفر در اب دارد می سپارد

 

 

نوشته شده توسط حسن در 87/02/26 ساعت 23:12 | لینک ثابت |


کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
 
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
 
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
 
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای
 
بهترینم....
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل 
 
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
 
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
 
میکردی....
 
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
 
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
 
 که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
 
 کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
 
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
 
بیایی...

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم
 
 بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای

 

نوشته شده توسط حسن در 87/02/26 ساعت 23:10 | لینک ثابت |


كنار هر قطره ي اشكم هزار خاطره دفن

اينقدر خاطره داري كه گويي قدر يك قرن

 

گلو مي سوزه از عشقت ,عشقي كه مثل زهره

ولي بي عشق تو هر دم خنده با لبهاي من قهره

 

درست با مني اما به اين بودن نيازارم

تو كه حتي با چشماتم نميگي اه دوست دارم

 

اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود

مگر نه رنگ خود خواهي نشست توي چشمات بود

 

هر چي عشق توي دنيا من مي خواستم مال ماشه

اما تو هيچ وقت نذاشتي بين مون غصه نباشه

 

فكر مي كردم با يك بوسه با تو هم خونه مي مونم

نمي دونستم نميشه آخه بي تو نمي تونم

 

گله ميكنم من ازتو ,ازتو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

گله ميكنم من ازتو ,ازتو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

 

چشام هم زاده اشك و خون دلم همسايه ي آه

زمونه گرگ و عشق تو شبيه مكر روباه

 

شدم چوپانه ساده لوح كناره گله ي احساس

چه رسمي داره اين گله سر چنگال گرگ دواس

 

تو اينقدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه

اگر لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه

 

ببخش خوبم اگه اين عشق حيله ي تو رو روكرد

نفرين به دل ساده كه به چنگال تو خون كرد

 

 

نوشته شده توسط حسن در 87/02/26 ساعت 23:3 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
دل نوشته هایی از حسن واسه اونایی که حتماُ تو عشقشون شکست خوردن!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط حسن محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.